شيشه ي عطر خدا خورد به ديوار شكست شاپرك خم شد و در سينه ي او خار شكست! باز هم آب به پهناي جهان بي تاب است قلب شب از تپش گريه ي « آبار » شكست * آفتابي كف آن كوچه زمين افتاده بغض اين پنجره درحسرت ديدارشكست آه ... اين ماه به پيشاني شب آه كشيد دست آيينه كه از كينه ي زنگار شكست كوثر درد هم از سينه ي سرخش جوشيد قامت ياس كه در سينه ي ديوار شكست چه كسي ديده كه خورشيد به تاراج رود ؟ آسمان در قفس و ... عشق به ناچار شكست آسمان ! چشم قنوت دل من ، باراني ست * آبار علي : چاه هاي آبي كه به دست اميرالمومنين حفر و وقف گرديده و تاكنون زنده و داير است . تير ماه 90 ، سيده فخرالسادات موسوي بر ابرهاي حادثه همواره مي رفت تا چكه چكه از عطش شد دامن آب بوي خدا پيچيد در تن / هاي بي سر يك قافله دل ، سرو ، دنيايي شقايق ديگر به شهرزاد ، اميدي نيست ... خورشيد ، بي هوا به قصه هاي يكي بود و هيچ .... هاي نبود غزل ، ترانه ، قصيده ، غزل – ترانه ، سرود و زيرسقف ِ بلند ِ بنفش – آبي ، سبز كسي دوباره برايم كشيده رنگ كبود ولاله اي به چهل تربت ،آشيانه گرفت و چادري كه شكسته غرور و كبر يهود ... به برگ برگ صحيفه ، غزل غزل باران از آسمان نگاهش ، چكيده ياس آلود ... ! كجاي عهد سقيفه شكفته نيلي تو كجاي بيت حزينت ، ميان آتش و دود – شكست سينه ي ياسين و آيه ي تطهير ؟ خميد سوره ي كوثر و « هل أتي» به قعود ؟ و« ما أفاءَ اللهُ ... » ، و بسته دست فدك ... * و قالَ : « إنَّ الإنسانَ ، لربهِ لكنود » * تمام آينه ها رو به قبله اند ... اما تمام قبله نشسته براي تو به سجود ... ! اگر شكسته كبوتر و آسمان زخمي ست براي چشم نجيبت ، فقط براي تو بود قنوت پنجره ها هم براي باران ست كه پشت كوچه ي غيبت گرفته قلب شهود براي تو كه نگاهت طلوع خوبي ها ست منم كسي كه : سه نقطه ، « منم كسي كه نبود ... » ! * آيه 7-6 سوره حشر * آيه 6 سوره عاديات سيده فخرالسادات موسوي تو را ستاره ي شرقي ، سلام مولاي ... دل آشناي غزلها، سلام همسايه ! دوباره وقت اذان ست ، حضرت خورشيد صداي گرم قدمهاي تو ، كجاهاي – بلند آبي صبح ظهور جامانده ...؟ كه واژه واژه دلم شد اسير آرايه ...؟ و عشق خاطره ي سبز ايل باران است كه قطره قطره چكيده به روي جا پاي - غريب عصر سه شنبه ، دوباره مي آيد صداي خيس ِ قنوتِ نگاه ِ يلداي - هميشه منتظر آن دو چشم نرگس تو : « و أين َ صاحبُ يوم ِ طلوع فرداي ... ؟ » اين روزها : سجده ي باران بر خاك... نويد «قدقامت» زمين است و... «قيامت » برگ ... و تمناي نگاه گرم شما را به « قعود » انتظار ... دست تابان بهار مي زند شب را كنار مي دود رنگ ِ جواني در ميان دشت ها «عطر گل بر شانه ي هستي سوار » دشت اما ... بر خيالش مي دود ياد خزان ياد طوفان هاي سخت ياد سوز بي امان ياد مرغان مهاجر ، شاخه هاي خشك انبوه درختان و زمين ِ يخزده ناله هاي سرد ِبوفي غمزده مرگ ِ برگ و بار جنگل سردي برف و تگرگ « و زمستان ، در پي مرگ جهان خود را به سيم ، آخر زده ... » ؟! ... اينك اما ، نرم نرمك با صداي پاي آب چهچهه ِ شاد پرنده اين نسيم بي شتاب مي وزد آرام بر دشت و دمن مي تراود آفتاب تاج زرين بهار ، مي گذارد بر سر كوه و درخت « مكرهاي برف وحشي ، مي شود نقش بر آب . » جنگل مأيوس مي خيزد زخواب. ... مي زند شب را كنار دست تابان بهار. شنبه : 19/4/89 شعرخواني در تاريخ : 3/1/89 برنامه ي « ساعت ماه ... » راديو البرز شعر خواني روز چهار شنبه : 20/11/89 برنامه ي « ساعت ماه » راديو البرز سه شنبه : 9/10/89
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin | Translator By : THEM |